من بالاخره پس از 86روز خیلی راحت و بدون پولِ مُفت دادن برای اینترنتِ پرو به اینترنتِ بین المللی متصل شدم! البته که خوشحال نیستم چون اینترنت کم ترین و عادی ترین حقِ قانونی من است و این حق دسترسی تنها به معنای داشتن یک کانکشن نیست.
اگر دقت کرده باشید درحَرف نوشته(پست) قبلی خیلی کوتاه اشاره کردم که من یک مسیحی و پیرو کلیسای اتحاد (United Church) هستم!
الان می خوام که بیشتر درباره اش توضیح بدهم چون بخش مهمی از دیدگاه، باورهای دینی و مذهبی شخصی من است؛ موضوعی که شاید برای بسیاری از شما دوستانم کمی متفاوت و عجیب به نظر بیاد و شاید در نگاه اول تصور کنید که اصطلاح United Church، نامِ یک کلیسای مشخص جهانی است. اما این طور نیست!
برای فهم کلیسای اتحاد(United Church) باید کمی به عقب برگردیم؛ مسیحیت در طول تاریخ خود چندین شکاف و انشعاب مهم را تجربه کرده. نخستین شکافِ بزرگ در سال 1054میلادی میان کلیسای کاتولیک غربی و ارتدوکس شرقی رخ داد. چند قرن بعد، در قرن شانزدهم، جنبش اصلاحات دینی(Reformation) به رهبری افرادی مانند مارتین لوتر و ژان کالوَن باعث شکل گیری شاخه ای جدید از مسیحیت شد که امروز آن را با عنوان پروتستانتیسم می شناسیم. اما داستان اینجا تمام نشد و پروتستانتیسم خودش به شاخه های متعددی از جمله: لوتری ها، کالوینی ها، پرسبیتری ها، متدیست ها، کانگریگیشنالیست ها و باپتیست ها تقسیم شد؛ که هرکدام از این گروه ها ساختار کلیسایی، شیوه اداره و تاکیدهای الهیاتی خاص خودشان را داشتند. با گذشت زمان، این تنوع تبدیل به نوعی پراکندگی سازمانی شد.
در قرن نوزدهم و بهویژه قرن بیستم، برخی رهبران کلیساها به این نتیجه رسیدند که بسیاری از این اختلافها آنقدر بنیادین نیست که کلیساها را کاملاً جدا نگه دارد. همین تفکر زمینهساز شکلگیری جنبش وحدت مسیحیان (Ecumenical Movement) شد؛ حرکتی که هدفش کاهش شکافها و تقویت همکاری میان شاخههای مختلف مسیحی بود. در برخی کشورها این همکاری حتی به ادغام رسمی چند کلیسا انجامید. نتیجه این ادغامها، کلیساهایی بود که واژه «United» را در نام خود قرار دادند.
واژه «United» به این معناست که چند سنت پروتستانی تصمیم گرفتهاند: ساختار سازمانی مشترک داشته باشند، در قالب یک نهاد واحد فعالیت کنند و روی باورهای مشترک مسیحی تمرکز کنند. بنابراین United Church یک شاخه الهیاتی مستقل مثل «کاتولیک» یا «ارتدوکس» نیست؛ بلکه معمولاً اتحاد چند شاخه پروتستان در یک کشور خاص است.
نمونههای مهم United Church
United Church of Canada
یکی از بزرگترین و قدیمیترین نمونهها، United Church of Canada است که در سال 1925 تأسیس شد. این کلیسا حاصل اتحاد: Methodist Church، بخش بزرگی از Presbyterian Church و Congregationalists بود. این اتحاد در زمان خود یکی از بزرگترین ادغامهای کلیسایی در تاریخ مسیحیت محسوب میشد.
از نظر ساختاری، این کلیسا: سیستم مدیریتی شورایی دارد، تصمیمگیریها در سطوح محلی و ملی انجام میشود، ساختار متمرکز مانند پاپ یا رهبر واحد جهانی ندارد و از نظر الهیاتی، در چارچوب مسیحیت پروتستان قرار میگیرد، اما در بسیاری از موضوعات رویکردی باز و گفتوگومحور داره.
United Church of Christ (UCC) – آمریکا
این کلیسا در سال 1961 در ایالات متحده شکل گرفت و نتیجه ادغام: Evangelical and Reformed Church و Congregational Christian Churches بود. ریشههای این جریان به مهاجران اروپایی اصلاحطلب بازمیگردد. UCC به خاطر ساختار نسبتاً دموکراتیک و فضای باز الهیاتیاش شناخته میشود. ویژگیهای اصلی آن: تأکید بر آزادی وجدان و تفسیر کتاب مقدس، ساختار غیرمتمرکز و مشارکت فعال در گفتوگوهای بینمسیحیان
از نظر اعتقادی چون ما(United Church)ها معمولاً پروتستان هستیم، در اصول کلی این موارد را میپذیریم: ایمان به تثلیث، جایگاه مرکزی عیسی مسیح، اهمیت کتاب مقدس و تأکید بر فیض الهی.
ودر مقایسه با برخی شاخههای محافظهکار پروتستان، معمولاً: تنوع دیدگاه بیشتری را میپذیریم، فضای بازتری برای بحثهای الهیاتی داریم و ساختار اقتدارگرای متمرکز نداریم!
برای درک بهتر تفاوت با کاتولیک و ارتدوکس، بد نیست یک مقایسه کلی داشته باشیم.
در کلیسای کاتولیک، پاپ به عنوان رهبر عالی وجود دارد و ساختار سلسلهمراتبی قوی برقرار است و در کلیساهای ارتدوکس هم ساختار اسقفی سنتی حفظ شده و هر کلیسای ملی استقلال نسبی داره؛ اما در بسیاری از United Churchها، مدیریت به صورت شورایی و غیرمتمرکز است، تصمیمگیریها در سطح محلی اهمیت زیادی دارد و تمرکز روی مشارکت جمعی اعضا است.
یک نکته مهم: تفاوت با Unification Church
گاهی اصطلاح United Church با Unification Church اشتباه گرفته میشود. این دو هیچ ارتباطی با هم ندارند!
Unification Church یک جنبش مذهبی مستقل است که در قرن بیستم در حدود دههٔ ۱۹۵۰ در کرهٔ جنوبی توسط سان میونگ مون (Sun Myung Moon) بنیانگذاری شد. نام رسمی اولیهٔ این سازمان «انجمن روحالقدس برای اتحاد مسیحیت جهانی» (Holy Spirit Association for the Unification of World Christianity) بود و هدف اعلامشدهٔ آن ایجاد وحدت میان شاخههای مختلف مسیحیت و حرکت به سوی اتحاد معنوی در جهان است. پیروان این جنبش خود را بخشی از پروژهای گسترده برای تحقق «وحدت جهان مسیحی» میدانند.
اما United Churchها در بستر مسیحیت پروتستان تاریخی و در نتیجه ادغام چند کلیسا بهوجود آمدهاند.
***
در پایان لازم میدانم تأکید کنم که هدف من از نوشتن این مطلب صرفاً ارائه یک توضیح تاریخی و آموزشی درباره یک موضوع دینی بوده است. این نوشته به هیچ عنوان برای تبلیغ، ترویج یا تشویق افراد به پیوستن به هیچ دین یا کلیسایی نوشته نشده است.
***
زبان ارمنی (Armenian / հայերեն – هایِرِن) یکی از زبانهای جالب و منحصربهفرد خانواده هندواروپایی است. زبانِ ارمنی امروزی دو نوع اصلی دارد:
ارمنی شرقی که در ارمنستان و ایران رایج و ارمنی غربی بیشتر در دیاسپورا(لبنان، سوریه، فرانسه، امریکا) که این دولهجه تفاوت هایی در تلفظ، واژگان و گرامر دارند.
یکی از جالب ترین بخش های زبان ارمنی، الفبای ارمنی هست که درسالِ 405میلادی توسط دانشمند و روحانی ارمنی مسروپ ماشتوتس(Mesrop Mashtots) ساخته شد.
البته من قرار نیست که اینجا آموزش زبان ارمنی بدهم فقط می خواهم بگم که چرا و چطور شد که به کشور ارمنستان، یِرِوان یا ایروان و یادگیری این زبان ارمنی(هایِرن) علاقه مند شده ام.
درحقیقت، علاقه و انگیزه من برای یادگیری زبان ارمنی همزمان با یک سفر زمینی کوتاه(20روزه) به یِرِوان، پایتختِ کشور ارمنستان در اواسط آبان ماه سال گذشته(سالِ 1404) شروع شد. سفر زمینی ما با اتوبوس از مبدا ترمینال غرب(تهران) تا مقصد پایانه Kilikia Bus Station در شهر یِرِوان با اینکه خیلی طولانی بود اما خسته کننده نبود. من و پارتنرم باهم سفر کرده بودیم و این اولین تجربه سفر برون مرزی ما دوتا بود. خوشبختانه سفر ما اواسط فصل پاییز بود اما در یِرِوان سوز و سرمای هوا به اندازه فصل زمستان در تهران بود به ویژه شب ها. اما برای من انقدر همه چیز خوب و گرم و صمیمی بود که اصلاً احساس سرما نمی کردم حتی دیگه سردردهای عصبی(تنشی) و یا میگرن(ارثی) نداشتم! انگار آب و هوای ارمنستان به من ساخته بود(سازگار بود). البته که برای ما مشکلات و چالش های قابل پیش بینی هم داشت و به همین دلیل ما مجبور شدیم قبل از شروع فصل زمستان به ایران(تهران) برگردیم؛ فقط کاش می تونستم حداقل تا پایان جشن کریسمس(۶ ژانویه) در یِرِوان باشیم.
یکی از مهم ترین مشکلات ما در ارمنستان، زبان بود! زبانِ انگلیسی بیشتر در یِرِوان، بین جوان ها، هتل ها، مراکز توریستی و بعضی از کافه و رستوران ها استفاده میشه اما اکثر ارمنی ها حتی اگه زبان انگلیسی هم بلد باشند، علاقه ای ندارند که به زبان انگلیسی گفتگو کنند. چون ارمنی ها یا ارمنی صحبت می کنند یا روسی!
البته ماهم به زبان انگلیسی تسلط کامل نداشتیم و با انگلیسی متوسط، زبان بدن، مترجم آنلاین(گوگل ترنسلیتور و هوش مصنوعی) و اعتماد به نفس از پسِ این چالش ارتباطی براومدیم و کم نیاوردیم؛ برای سفر کوتاه مدت شاید کافی بوده باشه اما برای مهاجرت نه! چون هدف بعدی من برای ورود به ارمنستان دیگه سفر نخواهد بود.
ارمنستان یک کشور کوچیک(تقریباً به اندازه استان آذربایجان شرقی) و جمعیتش حدود 3میلیون نفره که بیشتر در پایتخت ارمنستان، یِرِوان زندگی می کنند. یِرِوان آنقدر بزرگ نیست که روزت در ترافیک و رفتوآمد هدر برود. خیلی از نقاط مهم شهر در فاصلهی کوتاهی از هم قرار دارند و از آن شهرهایی که اگه چند روز در آن بمانی، ناخودآگاه شروع می کنی به تصور کردنِ زندگی بلندمدت در کوچه ها، محله ها، کافه ها، بارها و نایت لایفش! بعد از چند روز، مسیرها، میدان ها و غیره و حتی چهره های تکراری آن قدر آشنا می شوند که احساس می کنی سالهاست این شهر را می شناسی؛ قدم زدن در خیابانها، حتی در ساعات پایانی شب، حس ناامنی ایجاد نمیکرد و شهر بهطور کلی فضایی آرام و قابلاعتماد داشت. این موضوع برای کسی که به فکر زندگی در یک شهر جدید است، اهمیت زیادی دارد.
برای من که بهعنوان یک پروتستان (از شاخه کلیسای اتحاد)، جهان را از دریچهی نگاهِ الهیاتی خودم میبینم، سفر به ارمنستان تجربهای فراتر از یک گردشگری ساده بود. ارمنستان به عنوان اولین کشوری که در سال ۳۰۱ میلادی مسیحیت را به عنوان دین رسمی پذیرفت، جایگاهی نمادین و تاریخی در قلب مسیحیان جهان دارد.
نکتهی مهم دیگر، ریتم زندگی است. ایروان سرعتی دارد که نه کند و خستهکننده است، نه آنقدر تند که فرسودهات کند. این تعادل، برای کارهای عمیق (Deep Work) یک مزیت بزرگ است. صبح میتوانی در سکوت کار کنی، عصر در یک کافه بنشینی یا چند دقیقه بعد خودت را در دل طبیعت ببینی. فاصلهی شهر تا کوهستان و طبیعت، واقعاً کوتاه است.
از نظر هزینهها هم، در مقایسه با بسیاری از پایتختهای اروپایی، هزینهی زندگی هنوز منطقیتر است—مخصوصاً اگر درآمدت ارزی باشد. همین اختلاف قدرت خرید، به تو امکان میدهد با استرس مالی کمتر، روی رشد مهارتها و پروژههای جدیتر تمرکز کنی.
البته ارمنستان هم مثل هر کشور دیگری، در کنار جذابیتها و آرامشی که دارد، خالی از چالش نیست. اقتصاد این کشور نسبتاً کوچک است و فرصتهای شغلی، مخصوصاً خارج از حوزههایی مثل IT و گردشگری، چندان گسترده نیست. سطح درآمدها هم در مقایسه با بسیاری از کشورهای اروپایی پایینتر است؛ از طرفی، زبان هم میتواند به یک مانع تبدیل شود. زبان رسمی کشور ارمنی است و هرچند در ایروان انگلیسی تا حدی رایج است، اما در بسیاری از موقعیتها هنوز روسی کاربرد بیشتری دارد. برای زندگی طولانیمدت، یاد گرفتن حداقل بخشی از زبان ارمنی تقریباً اجتنابناپذیر است.
یکی از مواردی که شاید برای خیلیها عجیب باشد، سیستم گرمایشی است. در برخی مناطق یا ساختمانهای قدیمیتر، دسترسی به گازِ شهری به شکلی که ما در ایران عادت داریم، ممکن است متفاوت باشد. خیلی از ساختمانها از سیستمهای گرمایشیِ مستقل (مبتنی بر برق یا پکیجهای خاص) استفاده میکنند که هزینههای ماهانهی قبضهای انرژی را در فصل زمستان بهشدت بالا میبرد.
بخش زیادی از بافت شهری ایروان را ساختمانهای مربوط به دوران شوروی تشکیل میدهند. این یعنی اگرچه ظاهر شهر اصیل است، اما در داخل واحدها ممکن است با مشکلاتی مثل قدیمی بودنِ سیستمهای لولهکشی، عایقبندیِ ضعیف در برابر سرما، یا حتی نبودِ آسانسورهای مدرن مواجه شوید.
یِرِوان شهرِ رویاها نیست؛ یک شهر واقعی است با تمامِ مزایا و البته محدودیتهایِ خاص خودش.
ما دنبال شهری هستیم که آرام باشد، اینترنت قابلقبول داشته باشد، هزینههایش منطقی باشد و تمرکز را از ما نگیرد. یِرِوان، ارمنستان، حداقل برای من، به شکل جالبی این معادله را متعادل کرده بود.
این شهر برای ما(من و پارتنرم) یک «چالشِ در حالِ حل شدن» است، نه یک پناهگاهِ آماده و بیدردسر.
من از همین الان تصمیم گرفتهام که یادگیری زبان انگلیسی و زبان ارمنی را استارت بزنم…
من برای یادگیری زیان انگلیسی و ارمنی بصورت خودآموز از این منابع استفاده میکنم.
کتابِ "مکالمه انگلیسی را در ۶۰روز بیاموزیم/ HOW TO LEARN ENGLISH CONVERSION IN 60 DAYS" - عبدالله قنبری و آرش قنبری
کتابِ "گرامر انگلیسی را در ۶۰ روز بیاموزیم/ HOW TO LEARN ENGLISH GRAMMAR IN 60 DAYS" - عبدالله قنبری و آرش قنبری
و یادگیری زبانِ ارمنی از طریق خرید لایسنس و اپلیکیشن زبانِ نصرت با موبایلم.
البته اینها منابع ارزان و دمدستی من هستن و فکر میکنم که برای شروع کافی هستن.
دیشب مادرم به من گفت که چند روزی است یک کبوتر در گوشه بالکن خانه ما لانه ساخته و حتی دوتا تخم هم گذاشته. وقتی این را شنیدم بلافاصله رفتم بالکن تا ببینم؛ آخه پارتنرم هم دیروز بهم خبر داده بود که در خانه خودشان عروس هلندیهاشون چندتا تخم گذاشته و امروز عکسهاشون را برایم فرستاده بود. در بالکن دیدم یک لانه ساده درست شده و یک کبوتر زیبا و آرام روی تخمهایش نشسته. راستش من اصلاً متوجه نشده بودم که چه زمانی آمدهاند و روی یک گلدان خالی آویزان شده لانه ساختهاند.
اما اشتباه من این بود که همان لحظه تصمیم گرفتم که با موبایلم عکاسی کنم! اولین عکس را که گرفتم همه چیز خوب بود کبوتر هم آرام و بی حرکت بود اما همین که کمی نزدیکتر شدم، کبوتر ترسید و پرید! همان لحظه حس بدی گرفتم. عکس دوم را هم از تخمها گرفتم اما در همان لحظه حس بدی گرفتم و باور کنید اصلاً قصد نداشتم که کبوتر را از لانهاش دور کنم تا بتونم از تخمها عکس بگیرم. بعدش هم تمام شب عذاب وجدان داشتم و با خودم فکر میکردم نکنه دیگه برنگرده و تخمهایش را برای همیشه رها کنه. از طرفی دیشب هوا خیلی تاریک و ابری بود. وقتی به پارتنرم تماس گرفته بودم، میگفت که کبوترها در شب دید ضعیفتری دارند و به همین دلیل شبها هرگز لانه را ترک نمیکنند و من هم کمی بیشتر نگران شده بودم که نکنه این کبوتر بیچاره دیگه نتونه لانهاش رو در تاریکی پیدا کنه و از همه بدتر خیلی دیر برگرده. چراغ بالکن را روشن گذاشته بودم و مدام به پشت درب بالکن نگاه میکردم و خیلی نگران بودم تا اینکه تصمیم گرفتم چراغ بالکن را خاموش کنم و دیگه به بالکن نزدیک نشم تا اگه در اطراف و نزدیک لانه است احساس خطر نکنه تا برگرده و روی تخمهای کوچیکش بخوابه.
امروز صبح که از خواب بیدار شدم، اولین کاری که کردم نگاه کردن به بالکن بود. دیدم به لونهاش برگشته و روی تخمهاش خوابیده و من خیلی خوشحال شدم و خیالم راحت شده؛ حالا منتظرم تا جوجههاشو ببینم.
اگه یادتون باشه، که مطمئنم یادتون نیست. در اولین پست و نوشته در این بلاگم با عنوان "شانس با فرصت جدید"، با کلی شوق و ذوق و انگیزه نوشته بودم که از طریق یک آگهی استخدام در دیوار، با یک شرکت برنامهنویسی آشنا شده بودم و قرار بود بعد از اتمام یک دورهٔ آموزشی، ۱۰۰درصد استخدام و در همان شرکت مشغول بکار بشم.(زهی خیالِ باطل)
اما امروز، در این پست باید بگم که متاسفانه فقط یک سایت و شرکتِ برنامه نویسی فیک و کلاهبرداری به اسمِ ابریکُد(abrecode) بوده و من مبلغ ۲میلیون و پانصدهزار تومان برای شرکت در کلاس و دورهٔ آنلاین آموزشی، برای فرد کلاهبرداری به اسمِ فاطمه موسوی باروق پرداخت کرده ام. البته مبلغ کامل که در گفتگوی آنلاین(پشتیبانی) با چربزبانی برای ثبتنام و شرکت در دورهٔ آموزشی آنلاین، درخواست کرده بودن، ۵میلیون تومان بود که خوشبختانه من ۵۰درصدش را پرداخت کرده بودم.
اما خُب باز هم اشتباه کردم و خیلی راحت به خاطر اعتماد زیاد، در دام این کلاهبرداران اینترنتی افتادم!
حالا درسته که سایت و شرکت فیک و غیرواقعی بود اما این کلاهبرداران مهندس واقعی بودن! بله چون از روش مهندسی اجتماعی(Social Engineering) برای کلاهبرداری استفاده کردن. یعنی کلاهبردار با بیان قوی، اعتمادسازی، وعده جذاب و فوریت کاری میکند که طرف احساس امنیت یا فرصت طلایی کنه! (هک کردن مغز انسان به جای هک کردن سیستم)
در امنیت سایبری یک جمله معروف وجود داره:
Humans are the weakest security layer
ضعیتترین لایهٔ امنیتی معمولاً انسان است
خلاصه اینکه اینروزها و در این شرایط تحمیلی، خیلی بیشتر از همیشه باید مراقب کلاهبرداران اینترنتی باشیم که سعی میکنند از آبِ گلآلود ماهی بگیرند.
خیلی پشیمانم از اینکه سالهای زیادی پول شهریه دانشگاه پرداخت کرده ام و درس خوانده ام ولی بالای مدرک تحصیلی ام نوشته شده دانشگاه آزاد اسلامی؛ انگار از حوزه علمیه فارغ التحصیل شده ام. من چقدر ساده و ابله بودم که فکر می کردم پس از فارغ التحصیلی با این مدرک تحصیلی از دانشگاه آزاد اسلامی، می تونم ترجمه اش کنم و برای مهاجرت یا حداقل ادامه تحصیل یا استخدام در داخل ایران ازش استفاده کنم. کاش بجای رفتن به دانشگاه آزاد اسلامی، در دوره های مختلف موسسه ها و آموزشکده های آزاد و خصوصی مثل مجتمع فنی تهران ثبت نام می کردم؛ اینجوری بجای یک مدرک تحصیلی بی ارزش، چندین مدرک آموزشی، مهارتی ارزشمند در مدت زمان کوتاهتری میگرفتم.
حقیقت اینکه هرجایی از مدارک تحصیلی یا مدارک شناسایی و هویتی، مثلاً پاسپورت نوشته شده باشه Islamic republic، در خارج از مرزهای ج.ا(ایران)، از درجهٔ اعتبار ساقط یعنی فاقد اعتبار.
بیش ۷۲روز یا ۱۷۲۸ ساعته که ما، شهروندان معمولی یا بهتره بگیم شهروندان درجه۳، در ج.ا(ایران) مجبوریم از اینترنتِ ملی تحمیلی، نصفه و نیمه و بدردنخور با ناراحتی و اعصبانیت استفاده میکنیم. ولی بعضیها با اینترنت پرو و سیمکارت سفید حسابی دارند حال میکنند و اصلاً هم دلشون نمیخواد اینترنت به حالت عادی و معمولی برگرده. البته این اینترنت پرو فکر کنم برای ما پدیدهٔ جدید؛ برای بعضیها دیگه قدیمی شده و الان دنبال اینترنت پرو پلاس یا پرومکس هستند.
آخ آخ، نه اشتباه شد ببخشید؛ من فرآموش کرده بودم که خیلی وقته که از اینترنت ماهوارهای استفاده میکنند.
اصلاً مگه میشه از فناوریها و تکنولوژیهای جدید و بروز دنیا عقب بمانند. بالاخره این بعضیها امتیازات و حقوق شهروندی و سطح حمایت بیشتر از ما(شهروندان معمولی) دارند.
آنها نداشته باشند، ما داشته باشیم؟ نمیشه که.
ما دور از جان بعضیها، عقل، سواد، فرهنگ، جنبه و شعور استفاده از اینترنت جهانی و سوشال مدیا و پلتفرمهای بین المللی را نداریم و برای ما خطرناکه؛ اما برای بعضیها خطرناک که نیست هیچ، تازه لازم و ضرروری هم هست چون آنها عقل کل هستند.
راستی الان که خوب فکر میکنم، دارم به این نتیجه میرسم که اینترنت پرو فقط یه اسم دهن پر کن و جیب خالی کن برای گروهی خاص از افراد که علاقه دارند حتی در شرایط جنگی به هر دلیلی با پرداخت پول بیشتر به اینترنت بین المللی متصل باشند یعنی همان اینترنتِ محدود و فیلتر شده اما فقط برای فخر فروشی، پُز دادن و چشم و هم چشمی همسایه، دوست و فامیل
اینترنت آزاد و بدون فیلتر و محدودیت که از ما بهترون یعنی قشر خاص، طبقه خاص، بچههای بالا، نور چشمیها، همیشه ازش استفاده میکنند، نه اینترنت پرو و نه سیمکارت سفید؛ بلکه همان اینترنت ماهوارهای که در ج.ا(ایران) برای اکثر ما غیرمجاز و غیرقانونی هست و چون قاچاقِ در بازارسیاه بسیار کمیاب و گرانقیمت است.
نظر شما چیه؟
بالاخره امروز، مجبور شدم در سرویس رایانامه عمومی ج.ا(ایران)، ثبت نام کنم و رایانامه ملی(mail.ir) بسازم.
جیمیل(Gmail) مشکل داشت چون دسترسی به ایمیلهای شخصی و محرمانه من(بسادگی آب خوردن) توسط افراد ذیصلاح و ذیربط امکان پذیر نبود. مثل تلگرام و واتساپ و اینستاگرام وغیره که از دست دررفته بودن و خیلی زود با روبیکا و ایتا و بله و اینا جایگذین شدن.
خوشبختانه یا بدبختانه الان دیگه با این رایانامه ملی، حتی سریعتر از خودم به ایمیلهای دریافتی و ارسالی من دسترسی خواهند داشت.
حتی ممکنه به ایمیلهای دریافتی من، زودتر از خودم دسترسی داشته باشند، خودشان باز کنند، بخوانند و اگه صلاح دانستن بیاندازن داخل صندوقِ دریافتی(Inbox) رایانامه ملی من اگر هم صلاح نبود که هیچ :)
دیشب تا ساعت 4بامداد نتونستم بخوابم و امروز هم تا ظهر خواب بودم؛ دیگه کم کم دارم عادت گذاشتن علامت تعجب (!) در انتهای حَرف نوشته هام بجای نقطه (.) رو ترک می کنم. چون دیگه هیچ تعجبی نیست وقتی همه چیزهای غیرعادی، عادی شدن؛ عادی شدن وضعیت نه جنگ و نه صلح یعنی جَنگِ سَرد(Cold War) یا منطقه خاکستری(Gary Zone)، قطع اینترنت بین المللی(بیش از 70ساعت) و اینترنتِ ملی/ بومی نصفه و نیمه، بی خوابی، بیکاری، بی پولی، گرسنگی و تشنگی، تحریم، تورم و ووو هیچ کدام جای تعجب ندارن؛ یا تا امروز عادی شدن یا آینده خیلی نزدیک عادی خواهند شد. همان عادی سازی که همه ازش میترسیم.
شما رو نمی دونم اما من دیگه می خوام بزنم به تَبل بی خیالی یعنی هرچی شد، شد و فقط بگم: «به دَرَک».
شاید الان بهترین فرصتِ که کتابِ «هُنَرِ رِندانه به تُخم گرفتن» اثر مارک منسون و فقط باترجمه ارشاد نیک خواه رو کامل بخونم بجای کتابِ «عادت های اتمی» اثر جیمز کلیر.
